رضا قليخان هدايت

1954

مجمع الفصحاء ( فارسي )

سالار سپاهان چو ملك شد به سپاهان * برشد به هوا همچو يكى مرغ هوايى گرچه به هوا برشد چون مرغ همىدون * ورچه به زمين درشد چون مردم مايى فرزند به درگاه فرستاد و همىداد * بر بندگى خويش به يكباره گوايى يك‌نيمه جهان را به جوانى بگشادى * چون پير شوى نيمهء ديگر بگشايى يك دست تو با زلف و دگر دست تو با جام * يك گوش به چنگى و دگر گوش به نايى هم در مدح سلطان مسعود غزنوى گويد اى لعبت حصارى كار دگر ندارى * مجلس چرا نسازى باده چرا نيارى چونان كه من به شادى روزى همىگذارم * خواهم كه تو به شادى روزى همىگذارى گر دوستدار مايى اى ترك خوب‌چهره * زين بيش كرد بايد با مات خواستارى من دل به تو سپردم تا شغل من بسيجى * زان دل به تو سپردم تا حق من گزارى گر زان كه جرم كردم كاين دل به تو سپردم * خواهم كه دل [ به رأفت ] تو باز من سپارى دل باز ده به خوشى ور نه ز درگه شه * فردات خيل تاشى ترك آورم [ تتارى ] از درگه شهنشه مسعود با سعادت * زيبا به پادشاهى دانا به شهريارى از ننگ آنكه شاهان باشند بر ستوران * بر پشت زنده‌پيلان اين شه كند سوارى گر زان كه خسروان را مهدى بود بر استر * خنياگران او را پيلست با عمارى اكليل‌هاى پيلانش از گوهرست و لؤلؤ * صندوق پيلهايش از صندل قمارى اى شهريار عالم يك‌چند صيد كردى * يك‌چند گاه بايد اكنون كه مىگسارى من بنده را به رحمت كردى بزرگ شاها * پاينده باد بختت پاينده بختيارى شعرى كه تو شنيدى اينست سحر نيكو * اينست وزن شيرين اينست لفظ جارى اى مير مصطفى را گفتند كافران بد * باآن‌همه نبوّت وان فرّ كردگارى من كيستم كه بر من نتوان دروغ گفتن * نه قرص آفتابم نه ماه ده‌چهارى اى شاعر سبك‌دل با من چه اوفتادت * پنداشتم كه عقلت بيش است و هوشيارى با من همىچخى تو و آگه نه‌اى كه خيره * دنبال ببرخايى چنگال شير خارى آن كس كه شاعرست او او شاعران بداند * خود باز باز داند از مرغك شكارى